چهارشنبه 31 مرداد 1386 عمومی ,

سلام بچه ها.

خیلی مخلصم . چه خبرا ؟ چی کارا می کنین ؟ خوبین ؟

حسن جان طراحی کردی ؟ راستی جریان آمار گرفتن از لب تاپ چی شد ؟

به جز حسن کدومتون فتو شاپ بلدین ؟


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 مرداد 1386 و ساعت 12:08 بعد از ظهر توسط صابر
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

چهارشنبه 31 مرداد 1386 خبرهای ایران و جهان ,

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند.حیف من زاده ی امروزم.

خدایا،جهنمت فرداست.پس چرا امروز می سوزم‌؟

روز ملی گلهاست

روزتون مبارک دوستای گلم!


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 مرداد 1386 و ساعت 11:08 قبل از ظهر توسط محمد حسن
ویرایش شده در تاریخ چهارشنبه 31 مرداد 1386 و ساعت 03:08 قبل از ظهر

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

چهارشنبه 31 مرداد 1386 خبرهای بین خودمون ,

سلام

ایولا عجب عکسه توپی شد اون عکسه (بالای صفحهی اول). فقط یه چیزی     موندم این عکسو کی گرفته؟(علیرضا خیلی تمیز کار کردی)Smiley


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 مرداد 1386 و ساعت 02:08 قبل از ظهر توسط علی
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

سه شنبه 30 مرداد 1386 عمومی ,

سلام

ما هم اومدیم


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 مرداد 1386 و ساعت 11:08 قبل از ظهر توسط گودرز
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

یکشنبه 28 مرداد 1386 عمومی ,

سلام به همه دوستان عزیزم.امیدوارم گرمیه تابستون حداقل دلاتونو گرم کرده باشه!

یه چند وقتی ذهنم خیلی مشغوله تاریخ ایرانه.نمیدونم تا چه حدابوریحان بیرونی ,ابن سیناوابوالوفابوزجانی(یابه قولی ابوالفوا)رو میشناسین.کدومتون میدونست به افتخار بوزجانی یه جایی تو کره ماه نام گذاری شده به اسم ابولوفا بوزجانی.ذهنم خیلی درگیره که


ادامه مطلب...

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 مرداد 1386 و ساعت 08:08 قبل از ظهر توسط سید علی
ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 29 مرداد 1386 و ساعت 05:08 قبل از ظهر

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

یکشنبه 28 مرداد 1386 اردو ,

سلام
می خوام به عنوان اولین نفر بعد از اردو مطلب بزارم!
اردو كه خیلی خوش گذشت! به من كه به شدت!!! (می بخشیدم اگر كمی اوایل نمك ریختیم؛ آخه نمكش كم بود !!!)
بازم از این كارا بكنید!
فقط تا یك شنبه هفته بعد نباشه كه من نیستم!
یا حـــــــــــــــــــــــــــــــق

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 مرداد 1386 و ساعت 07:08 قبل از ظهر توسط علیرضا
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

شنبه 27 مرداد 1386 مطالب جالب و خواندنی ,

دفتر خاطرات یک دوشیزه

13 اکتبر: بالاخره بخت، در خانه‌ی مرا هم کوبید! می‌بینم و باورم نمی‌شود. زیر پنجره‌های اتاقم جوانی بلند‌قد و خوش‌اندام و گندم‌گون و سیاه چشم، قدم می‌زند. سبیلش محشر است! با امروز، پنج روز است که از صبح کله‌ی سحر تا بوق سگ، همان‌جا قدم می‌زند و از پنجره‌های خانه‌مان چشم بر نمی‌دارد. وانمود کرده‌ام که بی‌اعتنا هستم.

15 اکتبر: امروز از صبح، باران می‌بارد اما طفلکی همان‌جا قدم می‌زند؛ به پاداش از خود گذشتگی‌اش، چشم‌هایم را برایش خمار کردم و یک بوسه‌ی هوایی فرستادم. لبخند دلفریبی تحویلم داد. او کیست؟ خواهرم واریا ادعا می‌کند که «طرف»، خاطرخواه او شده و بخاطر اوست که زیر شرشر باران، خیس می‌شود. راستی که خواهرم چقدر ساده است! آخر کجا دیده شده که مردی گندم‌گون، عاشق زنی گندم‌گون شود؟ مادرمان توصیه کرد بهترین لباسهایمان را بپوشیم و پشت پنجره بنشینیم. می‌گفت: «گرچه ممکن است آدم حقه‌باز و دغلی باشد، اما کسی چه می‌داند شاید هم آدم خوبی باشد» حقه‌باز! … این هم شد حرف؟! … مادر جان، راستی که زن بی‌شعوری هستی!

16 اکتبر: واریا مدعی است که من زندگی‌اش را سیاه کرده‌ام. انگار تقصیر من است که «او» مرا دوست می‌دارد؛ ‌نه واریا را! یواشکی از راه پنجره‌ام، یادداشت کوتاهی به کوچه انداختم. آه که چقدر نیرنگ‌باز است! با تکه گچ، روی آستین کتش نوشت: «نه حالا». بعد، قدم زد و قدم زد و با همان گچ، روی دیوار مقابل نوشت: «مخالفتی ندارم اما بماند برای بعد» و نوشته‌اش را فوری پاک کرد. نمی‌دانم علت چیست که قلبم به شدت می‌تپد.

17 اکتبر: واریا آرنج خود را به تخت سینه‌ام کوبید. دختره‌ی پست و حسود و نفرت‌انگیز! امروز «او» مدتی با یک پاسبان حرف زد و چندین بار به سمت پنجره‌های خانه‌مان اشاره کرد. از قرار معلوم، دارد توطئه می‌چیند! لابد دارد پلیس را می‌پزد! … راستی که مردها، ظالم و زورگو و در همان حال، مکار و شگفت‌آور و دلفریب هستند!

18 اکتبر: برادرم سریوژا، بعد از یک غیبت طولانی، شب دیر وقت به خانه آمد. پیش از آنکه فرصت کند به بستر برود، به کلانتری محله‌مان احضارش کردند.

19 اکتبر: پست فطرت! مردکه‌ی نفرت‌انگیز! این موجود بی شرم، در تمام 12روز گذشته، به کمین نشسته بود تا برادرم را که پولی سرقت کرده و متواری شده بود، دستگیر کند.

«او» امروز هم آمد و روی دیوار مقابل نوشت

«من آزاد هستم و می‌توانم». حیوان کثیف!… زبانم را در آوردم و به او دهن کجی کردم!

نوشته شده در تاریخ شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 12:08 بعد از ظهر توسط علی
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

شنبه 27 مرداد 1386 عمومی ,

سلام ارازل...(جابر میگه ارازل با دال ذاله)

بازم مرام خودم بابا.خداییش پا شدم از کجا اومدم؟بجنورد....میدونی چقدر راهه؟

تازه از وقتیم مرکز استان شده راهش خیلی دورتره...نه خیلی دمم گرم...

ولی فقط میخوام فردا نریم تا......(بقیش به من و حسن مربوطه)


نوشته شده در تاریخ شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 06:08 قبل از ظهر توسط کاوه
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

جمعه 26 مرداد 1386 عمومی ,

سلام به همه دوستان

امیدوارم کوک کوک باشیدواوضاع روبه راه باشه.دوستان خواهشی که دارم ازتون نظراتتون راجع به برنامه اردو وبهتر شدن اونو ارائه بدین.چی میشه یکم فکر کنین وننظربدین.نمیمیرین که!

اردو با یه فکر جمعی واقعا می چسبه.حداقل نظر بدین اگه راهی بلدین هزینه ها کمتر بشه.چه ایرادی داره.


نوشته شده در تاریخ جمعه 26 مرداد 1386 و ساعت 10:08 قبل از ظهر توسط سید علی
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

جمعه 26 مرداد 1386 معرفی کتاب وکتاب الکترونیک ,

«تنها بنایی كه اگر بلرزد محكم تر می شود دل است! دل آدمیزاد. باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید... حكما شیره اش هم مطبوعه... عاشقی كه هنوز غسل نكرده باشه، حكما عاشقه، نفسش هم تبركه...
نمی دانست غسل یعنی چه، كلمه تبرك را هم از مامانی و باب جون شنیده بود. اما معنی اش را درست نمی دانست. فكر كرد. آرام گفت: «مهتاب». دلش دوباره لرزید. بعد فریاد كشید:
- پس این یعنی عشق!
كریم كه مشغول آبلمبو كردن چهارمین انار بود، نگاهی به علی كرد و گفت:
خره! چرا داد می زنی؟ مثل دیوونه ایستاده ای و بعد هم یكدفعه انگار قشون كشی عمه ات شده، داد و بیداد می كنی.
علی كه به خود آمده بود، كریم را نگاه كرد. خندید. فهمیده بود كه او را خیلی دوست دارد، اما می دانست كه او نمی داند عاشقی یعنی چه!
كریم همانطور كه انار آخری را می مكید، گفت:
- فاتحه انارا خوانده شد، اما حالا اصل مطلب؛ اولا این درویش مصطفی را ول كن! یك وقت آدم را می برد به عرش اعلا، یك وقت هم می زنه دم در خلا! كارش حساب نداره! دوما، كه این اصل مطلبه، دنبال من می آی و هر كاری به ات گفتم، می گویی چشم. علی خندید. ابروهای پیوسته اش را كج كرد و گفت: چشم آقا كریم...»2و3


مابقی در ادامه مطلب...


ادامه مطلب...

نوشته شده در تاریخ جمعه 26 مرداد 1386 و ساعت 07:08 قبل از ظهر توسط علیرضا
ویرایش شده در تاریخ جمعه 26 مرداد 1386 و ساعت 07:08 قبل از ظهر

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

مطالب پیشین

» وبلاگدار شدیم »» برگه!
» خبردار !
» احوال پرسی
» انقدر تو نت می چرخین، یه بارم را کج کنین بیایین اینجا!!!
» سُر سُره بازی یا سربازی...
» سال نو مبارک
» salam
» لبخندبزنیدعزیزان
» زندگی
» سلام بچز
» یه خبر خوب برای دوستای خوب
» ایام محرم الحرام و عاشورای حسینی بر همگان تسلیت باد
» عید سعید غدیر خم بر عاشقان مبارک باد
» عید سعید قربان، عید بندگی خداوند مبارک
» ماه ذیـ حج ـه فرا رسید...

صفحات

1 2 3