چهارشنبه 11 مهر 1386 عمومی ,

سلام به همه ی رفبقای گل

خوبین اقایون چه می کنید. همگیمون کم پیداییم. نیستیم. خوب یه سر زدن به این سایت چه سخته خوداییا.

ولی من دیگه از این به بعد سعیمو می کنم کنار مسخره بازیم (درس خوندنم) به این سایتم سر بزنم. شما هم یه لطفی کنید بیاین یه خورده کنار کارای علمیتون به این جا هم یه سری بزنید.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 مهر 1386 و ساعت 09:10 قبل از ظهر توسط علی
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

یکشنبه 25 شهریور 1386 عمومی ,

سلام به همه ی دوستان و عزیزان گرام.  مخصوصا دو تا علیرضا ها و حسن گل(البته یه خورده اغراقم کردم در مورد حسن) که شماهایید که به سایتمون (همون وبلاگ) رونقی میدین  وگرنه که از .... بی خیال حرفه اضافی نزنیم.(البته سیدم هستا).نشکر تشکر .

خدایی اگه این وبو علیرضا راه نمینداخت ما اصلا از حاله همم خبر دار نمی شدیم(کی گفته کسی علیرضا رو تحویل نمیگیریم...).علیرضا گله (بی اغراق).

گودرز  جون کارت درسته .قبلا هم گفتم(اینو گودرزم بخونه) از اون بچه های با هوشه روزگاره.

حسن جون در این موردت چیزه خاصی ندارم بگم . فقط دوست دارم.

سیده جیگر    سیدم از بچه های فعال می باشد (است یا شایدم گشت ...).

جابر اقا هم که نمیاد نمیاد  وقتی هم میاد دنباله کسبو کاره گودرز یاد بگیر جون داداش.یه خورده تحویل بگیر حاجی.

کاوه   عسل هلو شفتالو(این میوه هم مینو دشتیه )(مینودشتی ها ی عزیز ناراحت نشید .)راستی کاوه اون برنا مه ی شبکه ی دو چی بود؟ مهندسه مکانیک.Smiley

اقا صابرم چون تازه رفیق شدیم حرفه خاصی نمی زنم تا سوء تفاهم پیش نیاد.

سلی هم الان اگه من مطلب بنویسم احتمالا ساله دیگه می خونه به خاطره همین بهش مطلبه در مورد اونو  اس ام اس میدم.

حمیدم که اومد فقط اسم خودشو دومین نفر تو لیسته نویسندگان گذاشت و رفت دیگه هم سر نزد.

فرهاد  ........

فریدون.......

احسان.....

شفاهی.......

اینا هم که اصلا اسمه وبم نمیدونن.یه خبر بهشون بدیم شاید واقعا گم کردن .

بنده هم(علی) هر وقت بتونم وصل شم سایت خودمون باز میکنم .حالا اگه مطلب زیاد نمی ذارم بر من خورده نگیرید همه مطالب و نظراتشون می خونم و نظر میدم.

دوستداره شما علی.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 شهریور 1386 و ساعت 04:09 قبل از ظهر توسط علی
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

شنبه 17 شهریور 1386 خبرهای بین خودمون ,

سلام و خسته نه      باشید(این کاره خودمه مثلا گفتم یه خلاقیتی به خرج بدم)خدمته تمامیه دوستان گرام به قول حسن ارازل.

می خواستم یه خورده در مورد طریقه ی انتخاب واحدمون تو دانشگاه صنعتیمون (حسن و سید ازم طرف داری کنید)براتون بگم.

ابتدا همه ی بچه ها چارته درسی رو از طریقه سایته دانشگاه می گیرند(البته گاهی اوقات کد درسا رو اشتباه میدن تا کلی از بچه ها رو ... بکنن و کلی بخندن).

سپس یه روز رو تعیین می کنن که روزه انتخواب(بازم خلاقیت نمی دونم با این همه خلاقیت چه کنم.)واحده.همه خودشون برا انتخواب واحد اماده میکنن.شب زودتر میخوابن که صبح سر حال باشن اما اما اما صبح که از خواب پا می شن تازه می فهمن چه ... خوردن که خوابیدن بلکه (کاربرد بلکه در جمله رو حال کنید)دیشب همه استادای خوب(هلو)رو شب زنده داران پر کردن و این ها باید با استادای (بلا نسبت شما)سگ بر دارن.

بعده اینش جالبه وقتی که دختر و پسر سر دو واحد درس حاضرن هم دیگه رو تیکه تیکه کنن.بعد این مرحله یه عده ادم دستمال به دست(البته تو بابل از این ادما به ندرت پیدا میشه اگه هم باشه غیر بومیه)میرن مامان باباشون میارن و واحدا رو به دلخواه میگیرن.

مرحله ی بعدی حذف و اضاف اس که دیگه انگشتام درد گرفت از بس تایپ کردم باشه در قسمت دوم. 


نوشته شده در تاریخ شنبه 17 شهریور 1386 و ساعت 10:09 قبل از ظهر توسط علی
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

چهارشنبه 31 مرداد 1386 خبرهای بین خودمون ,

سلام

ایولا عجب عکسه توپی شد اون عکسه (بالای صفحهی اول). فقط یه چیزی     موندم این عکسو کی گرفته؟(علیرضا خیلی تمیز کار کردی)Smiley


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 مرداد 1386 و ساعت 02:08 قبل از ظهر توسط علی
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

شنبه 27 مرداد 1386 مطالب جالب و خواندنی ,

دفتر خاطرات یک دوشیزه

13 اکتبر: بالاخره بخت، در خانه‌ی مرا هم کوبید! می‌بینم و باورم نمی‌شود. زیر پنجره‌های اتاقم جوانی بلند‌قد و خوش‌اندام و گندم‌گون و سیاه چشم، قدم می‌زند. سبیلش محشر است! با امروز، پنج روز است که از صبح کله‌ی سحر تا بوق سگ، همان‌جا قدم می‌زند و از پنجره‌های خانه‌مان چشم بر نمی‌دارد. وانمود کرده‌ام که بی‌اعتنا هستم.

15 اکتبر: امروز از صبح، باران می‌بارد اما طفلکی همان‌جا قدم می‌زند؛ به پاداش از خود گذشتگی‌اش، چشم‌هایم را برایش خمار کردم و یک بوسه‌ی هوایی فرستادم. لبخند دلفریبی تحویلم داد. او کیست؟ خواهرم واریا ادعا می‌کند که «طرف»، خاطرخواه او شده و بخاطر اوست که زیر شرشر باران، خیس می‌شود. راستی که خواهرم چقدر ساده است! آخر کجا دیده شده که مردی گندم‌گون، عاشق زنی گندم‌گون شود؟ مادرمان توصیه کرد بهترین لباسهایمان را بپوشیم و پشت پنجره بنشینیم. می‌گفت: «گرچه ممکن است آدم حقه‌باز و دغلی باشد، اما کسی چه می‌داند شاید هم آدم خوبی باشد» حقه‌باز! … این هم شد حرف؟! … مادر جان، راستی که زن بی‌شعوری هستی!

16 اکتبر: واریا مدعی است که من زندگی‌اش را سیاه کرده‌ام. انگار تقصیر من است که «او» مرا دوست می‌دارد؛ ‌نه واریا را! یواشکی از راه پنجره‌ام، یادداشت کوتاهی به کوچه انداختم. آه که چقدر نیرنگ‌باز است! با تکه گچ، روی آستین کتش نوشت: «نه حالا». بعد، قدم زد و قدم زد و با همان گچ، روی دیوار مقابل نوشت: «مخالفتی ندارم اما بماند برای بعد» و نوشته‌اش را فوری پاک کرد. نمی‌دانم علت چیست که قلبم به شدت می‌تپد.

17 اکتبر: واریا آرنج خود را به تخت سینه‌ام کوبید. دختره‌ی پست و حسود و نفرت‌انگیز! امروز «او» مدتی با یک پاسبان حرف زد و چندین بار به سمت پنجره‌های خانه‌مان اشاره کرد. از قرار معلوم، دارد توطئه می‌چیند! لابد دارد پلیس را می‌پزد! … راستی که مردها، ظالم و زورگو و در همان حال، مکار و شگفت‌آور و دلفریب هستند!

18 اکتبر: برادرم سریوژا، بعد از یک غیبت طولانی، شب دیر وقت به خانه آمد. پیش از آنکه فرصت کند به بستر برود، به کلانتری محله‌مان احضارش کردند.

19 اکتبر: پست فطرت! مردکه‌ی نفرت‌انگیز! این موجود بی شرم، در تمام 12روز گذشته، به کمین نشسته بود تا برادرم را که پولی سرقت کرده و متواری شده بود، دستگیر کند.

«او» امروز هم آمد و روی دیوار مقابل نوشت

«من آزاد هستم و می‌توانم». حیوان کثیف!… زبانم را در آوردم و به او دهن کجی کردم!

نوشته شده در تاریخ شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 12:08 بعد از ظهر توسط علی
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

جمعه 19 مرداد 1386 عمومی ,

SmileyA friend is like a flower,
a rose to be exact,
Or maybe like a brand new gate
that never comes unlatched.
A friend is like an owl,
both beautiful and wise.
Or perhaps a friend is like a ghost,
whose spirit never dies.
A friend is like a heart that goes
strong until the end.
Where would we be in this world
if we didn't have a friend. - By Emma Guest

Best Friend Poems and Quotes :-
Friends at school
Are big and small.
Friends at school
Are best of all!

Why God Made Friends
    

God made the world with a heart full of love,
Then He looked down from Heaven above,

And saw that we all need a helping hand,
Someone to share with, who'll understand.

He made special people to see us through
The glad times and the sad times, too;

A person on whom we can always depend,
Someone we can call a friend.

God made friends so we'll carry a part
Of His perfect love in all our hearts.

                                                     OH CHE GHALATA IN KHAREJIA CHI MIGANSmiley


نوشته شده در تاریخ جمعه 19 مرداد 1386 و ساعت 05:08 قبل از ظهر توسط علی
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

پنجشنبه 18 مرداد 1386 عمومی ,

سلام به همه ی دوستان خیلی خوشحالم که یک بار دیگه همگی می تونیم با هم در تماس باشیم.ار علیرضا ی عریر هم برا زحمتایی که برا وب کشیده تشکر میکنم.

امید وارم که این وبلاگ هر روز از روز ه قبل داقتر بشه.Smiley


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 مرداد 1386 و ساعت 12:08 بعد از ظهر توسط علی
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

نظرات [ ]
-------------------------------------------------------------

مطالب پیشین

» وبلاگدار شدیم »» برگه!
» خبردار !
» احوال پرسی
» انقدر تو نت می چرخین، یه بارم را کج کنین بیایین اینجا!!!
» سُر سُره بازی یا سربازی...
» سال نو مبارک
» salam
» لبخندبزنیدعزیزان
» زندگی
» سلام بچز
» یه خبر خوب برای دوستای خوب
» ایام محرم الحرام و عاشورای حسینی بر همگان تسلیت باد
» عید سعید غدیر خم بر عاشقان مبارک باد
» عید سعید قربان، عید بندگی خداوند مبارک
» ماه ذیـ حج ـه فرا رسید...

صفحات